این بار از خاطرات آن دوران و زمانی که در آن شرکت بود برایم صحبت می کرد ، او می گفت در آن زمان مراجعینی هم از اروپا داشتند که گاه پیش می آمد از آنها مذهبشان را پرس و جو می کردند و بعضی از آنها فقط در جواب "لا" را تیک می زدند یعنی "نه" یا به عبارتی "لا مذهب" یعنی هیچ دینی ندارند اما به واقع در کلام و گفتار و سایر امور ، رفتاری از خود نشان می دادند که هیچ کدام از اصول اخلاقی و پارامترهای انسانی را نقص نمی کرد. صحبت که به اینجا رسید با خود اندیشیدم چه انسان های صادق و باشهامتی ، به راستی مصداق کامل همان فرمایش امام حسین (ع) را که اگر دین ندارید حداقل "آزاده" باشید را برایم تداعی و زنده کردند.
با خود گفتم تو چه آیا به واقع اینگونه هستی؟! آنها به راستی شهامت این را دارند که بگویند که هستند انسان های کاملا بی ادعا و هنرمند ، هنرمند به این علت که هنر خود زیستن را آموخته اند هنر صداقت و روراستی ، فارغ از هر گونه نقابی، خودشان بوده و از خود بودن لذت می برند اما من چه آیا به راستی اینگونه ام؟!
گاه به کودکان غبطه می خورم چرا که برخلاف ما که ذهن بسته و منجمدی داریم دارای ذهن پویا و کنجکاوی هستند و می خواهند همه چیز را امتحان نمایند . بارها به این موضوع فکر می کنم ، هنگامی که به یک کودک خردسال می گوییم به بخاری دست نزن "داغه" یا به اصطلاح خودمان "جیزه" با همه این اوصاف دستش را به سمت بخاری می برد تا آن را لمس کند تا معنای "جیزه" را با حس سوزش انگشتانش تجربه نماید و بفهمد . بعد از آن هر بار که بخاری را دید یا کلمه "جیزه" را شنید می فهمد که چه معنایی برایش دارد و از آن فاصله می گیرد ، اما زیبا آنجاست که خطر می کند ، ریسک می کند برای تجربه کردن ، برای فهمیدن و از دیکته شدن بیزار است و حال زمانی که کمی بزرگتر می شود محافظه کارتر ، منفعت طلب تر، هم رنگ جماعت تر و بی شهامت تر ، پر از لایه و نقاب شده به حدی که گاه خود را نیز در آن لایه ها گم می کند ، و اینجاست که غم بزرگی بر دلش چیره می شود و هر روز خود را تنها و تنهاتر دیده و حتی نسبت به خویش نیز احساس غریبه بودن و بیگانگی می کند . در واقع خود را نمی شناسد .
با خود می گویم که در دنیای پیرامون خویش چه غریبانه زندگی می کنیم و چه ظلم بزرگی را بر خود روا می داریم . واقعیت آن است که آن قدر مسحور و فریفته نظریات اطرافیانمان می شویم و به باد کردن خویش می پردازیم و مجذوب غروری می شویم که جز کذب و فریب هیچ ارمغانی برایمان ندارد تا به آنجا که آنقدر باد می شویم و باد می شویم مانند بادکنک تا بترکیم و بلکه از ترکه ها و سوزش آن به خود آییم که در واقع هیچ نیستیم و بفهمیم که چقدر پر از "خالی" بودیم و این "من" درون فریب خورده تو خالی بود که ما را بزرگ جلوه می داد .
مریم غلام زاده
یا حق






